علت ممنوعیت ازدواج زنان پیامبر بعد از ارتحال ایشان

پرسش و پاسخ

 

چرا پيامبر به زنان خود لقب ام المومنين داد تا اجازه ي ازدواج  بعد از ارتحال ايشان از آنها سلب شود؟ آيا زنان پيامبر بعد از او نياز جنسي نداشتند ؟با اینکه بعضي از زنان پيامبر زناني جوان بودند!

پاسخ:

اولا – اين پيامبر صل الله عليه و آله و سلم نبود كه لقب ام المومنين به زنان خود داد تا اجازه ي ازدواج از آنها سلب شود. بلكه اين خداوند بود كه امر به اين عمل كرد و  در آيه ي 53 سوره ي احزاب ميفرمايد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا ﴿53﴾

ترجمه : اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد داخل اتاقهاى پيامبر مشويد مگر آنكه براى [خوردن] طعامى به شما اجازه داده شود [آن هم] بى‏آنكه در انتظار پخته‏شدن آن باشيد ولى هنگامى كه دعوت شديد داخل گرديد و وقتى غذا خورديد پراكنده شويد بى‏آنكه سرگرم سخنى گرديد اين [رفتار] شما پيامبر را مى‏رنجاند و[لى] از شما شرم مى‏دارد و حال آنكه خدا از حق[گويى] شرم نمى‏كند و چون از زنان [پيامبر] چيزى خواستيد از پشت پرده از آنان بخواهيد اين براى دلهاى شما و دلهاى آنان پاكيزه‏تر است و شما حق نداريد رسول خدا را برنجانيد و مطلقا [نبايد] زنانش را پس از [مرگ] او به نكاح خود درآوريد چرا كه اين [كار] نزد خدا همواره [گناهى] بزرگ است (53)

دوما- ما بايد اين سوال را اين گونه مطرح كنيم كه چرا خداوند اين فرمان را داد. در آيه ي 53 سوره احزاب خداوند متعال همسران پيامبر را مادر مومنين دانسته است «وازواجهم امهاتهم» و واضح است كه مادر جسماني نيست تا مانند مادر انسان با او محرم باشند.

براي پاسخ به اين سوال خوب است بدانيد كه در زمان حيات پيامبر افرادي بودند كه به صراحت مي گفتند كه بعد از پيامبر همسران او را به عقد خود در خواهيم آورد و افرادي هم بودند كه به صراحت نمي گفتند و در دل نيت اين كار را داشتند. اگر به آيه ي 60 سوره ي احزاب  توجه كنيد در مي يابيد كه خداونددر آيه ميفرمايد :

لَئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا ﴿60﴾

اگر منافقان و كسانى كه در دلهايشان مرضى هست و شايعه‏افكنان در مدينه [از كارشان] باز نايستند تو را سخت بر آنان مسلط مى‏كنيم تا جز [مدتى] اندك در همسايگى تو نپايند (60)

اين افراد توطئه هاي شومي در دل داشتند كه مي خواستند از اين راه اولا به جايگاه اجتماعي بالايي دسترسي پيدا كنند دوما به راحتي مي توانستند ادعا كنند كه از درون خانه ي پيامبر صل الله عليه و آله و سلم آگاه هستند و هر روز حديثي را به پيامبر نسبت دهند. چنان كه از شان نزول آيه دانستيم , بعضي به عنوان انتقام جويي و توهين به ساحت مقدس پيامبر(صل الله عليه و آله و سلم ) چنين تصميمي را گرفته بودند و از اين راه مي خواستند ضربه اي بر حيثيت آن حضرت وارد كنند.

اين خطر هنگامي ملموس تر مي شود كه بدانيم گروهي خود را براي اين كار آماده ساخته بودند بعضي آن را به زبان آورده و بعضي شايد تنها در دل داشتند. از جمله كساني را كه بعضي از مفسران اهل سنت در اينجا نام برده اند, طلحه است , (تفسير قرطبي , ج 8, ص 5310). خداوندي كه بر اسرار نهان و آشكار آگاه است براي برهم زدن اين توطئه زشت يك حكم قاطع صادر فرمود و جلو اين امور را به كلي گرفت و براي تحكيم پايه هاي آن به همسران پيامبر(ص ) لقب ام الموئمنين داد تا بدانند ازدواج با آنها همچون ازدواج با مادر خويش است !

نمونه ي ديگر آن ابوبكر ميباشد كه بعد از  غصب خلافت از حضرت علي عليه السلام فدك را كه باغي آباد در نزديكي خيبر بود كه پيامبر صل الله عليه و آله و سلم به حضرت فاطمه عليها السلام براساس فرمان خداوند بخشيده بود غصب كرد. زماني كه حضرت فاطمه عليها السلام به اين كار اعتراض كرد ابوبكر فدك را به عنوان ارث محسوب كرد و به حضرت فاطمه عليها السلام گفت : از پيامبر صل الله عليه و آله و سلم  شنيده ام كه ما پيامبران ارث نمي گذاريم هر چه از ما مي ماند صدقه است. و براي اثبات حديث خود كه اين حديثي كاملا تك راوي و غير معتبر است(البته حديث جعلي است) به آيشه متوسل شد و آيشه براي ابوبكر شهادت داد كه اين حديث را از پيامبر صل الله عليه و آله و سلم  شنيده است. حال با اينكه ابوبكر پدر آيشه بود اينگونه سو استفاده هايي مي كرد چه رسد به آنكه فردي همسر زنان پيامبر مي شد.

 

سوال بعدي در مورد نياز جنسي زنان پيامبر بود .

اگر اين مسئله مجاز بود جمعي به عنوان اين كه همسر پيامبر(ص ) را بعد از او در اختيار خود گرفته اند ممكن بود اين كار را وسيله سو استفاده قرار دهند و به اين بهانه موقعيت اجتماعي براي خويش دست و پا كنند و يا به عنوان اين كه آگاهي خاص از درون خانه پيامبر(ص ) و تعليمات و مكتب او دارند به تحريف اسلام پردازند و يا منافقين مطالبي را از اين طريق در ميان مردم نشر دهند كه مخالف مقام پيامبر باشد.

با توجه به آنچه گفته شد روشن مي شود كه چرا همسران پيامبر(ص ) لازم بود از اين محروميت استقبال كنند؟ در طول زندگي انسان گاه مسائل مهمي مطرح مي شود كه به خاطرآنها بايد فداكاري و از خودگذشتگي نشان داد و از بعضي از حقوق حقه خود چشم پوشيد, به خصوص اين كه هميشه افتخارات بزرگ مسوئوليت هاي سنگيني نيز همراه دارد, بدون شك همسران پيامبر(ص ) افتخار عظيمي از طريق ازدواجشان با پيامبر(ص ) كسب كردند, داشتن چنين افتخاري نياز به چنين فداكاري هم دارد. به همين دليل زنان پيامبر(ص ) بعد از او در ميان امت اسلامي بسيار محترم مي زيستند و از وضع خود بسيار راضي و خشنود بودند و آن محروميت را در برابر اين افتخارات ناچيز مي شمردند. دومين آيه مورد بحث به مردم شديدا" هشدار داده مي گويد: اگر چيزي را آشكار كنيد يا پنهان داريد خداوند از همه امور آگاه است »ان تبدوا شيئا" او تخفوه فان الله كان بكل شي ئ عليما«.

گمان نكنيد خدا از برنامه هاي ايذايي شما نسبت به پيامبرش با خبر نيست , چه آنها كه بر زبان جاري كردند و چه آنها كه در دل تصميم داشتند همه را به خوبي مي داند و با هر كس متناسب كار و نيتش رفتار مي كند.

حال براي روشن تر شدن پاسخ  به مثال هاي زير توجه كنيد:

چه چيزي برتر و بالاتر و مهمتر از نگه داري و حفاظت از اسلام  و جلوگيري از تحريف آن است؟ براي چه چيزي ما مي توانيم از اسلام بگذريم؟

خون حضرت فاطمه عليها السلام مهمتر بود يا ازدواج زنان پيامبر؟ خلافت علي عليه السلام مهمتر بود يا ازدواج زنان پيامبر؟ خون امام حسين عليه السلام با ارزش تر بود يا ازدواج زنان پيامبر؟

حضرت فاطمه عليها السلام را در جلوي چشمان علي عليه السلام به شهادت رساندند فرزند ايشان را سقط كردند خلافت حضرت عليه السلام  را غصب كردند حضرت سالها خانه نشين شد و سكوت كرد امام حسين عليه السلام به كربلا رفت خون خود و فرزندان و برادران و ياران با وفايش را داد براي چه؟ براي حفظ و نگهداري و پاسداري از اسلام.

حال اينكه اسلام عزيز مهم تر ميباشد از ازدواج زنان پيامبر. همان طور كه ارزش حفظ اسلام مهم تر از خون حضرت فاطمه عليها السلام ، خلافت حضرت علي عليه السلام و خون امام حسين عليه السلام در كربلا بود.

و ما پيرو مكتب و سيره ي اهل بيت عليهما السلام هستيم.

منابع مورد استفاده در مطلب:

قرآن كريم ، تفسير قرطبي ، و بخش پرسش و پاسخ نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها 

قضاوت هاي شگفت انگيز علي عليه السلام

قضاوت هاي شگفت انگيز علي عليه السلام

و افضلیت علی علیه السلام به ابوبکر و عمر 

مردي را كه شراب نوشيده بود نزد ابوبكر آوردند.

ابوبكر گفت : با اينكه حرمت شراب را مي دانستي چرا آشاميدي؟

گفت : من در ميان قومي اسلام آوردم كه شراب خواري را حلال مي دانستند ، اگر حرمتش را مي دانستم ، اجتناب مي كردم.

ابوبكر به غلام خود گفت : حضرت علي عليه السلام را نزد ما بخوان.

عمر گفت : قاعده مردم نزد حكم مي  روند.

نزد حضرت علي عليه اسلام رفتند ماجرا را باز گفتند سلمان فارسي نيز حضور داشت.

شرابخوار گفته ي خود را تكرار كرد.

حضرت علي عليه السلام به ابوبكر گفت : چند نفر را به همراهش بفرستيد تا او را در خانه هاي مهاجر و انصار بگردانند ، چنانكه كسي آيه تحريم شراب را برايش خوانده است گواهي دهد تا حد بر او اجرا شود و اگر كسي گواهي نداد حدي بر او نيست.

ابوبكر چنين كرد هيچكس گواهي نداد ابوبكر هم او را رها كرد.

سلمان به حضرت علي عليه السلام گفت : خوب شد كه آنها را راهنمايي كردي.

حضرت علي عليه السلام گفت : مي خواستم تاكيد آيه (افمن يهدي الي الحق الخ) آيا كسي كه مرد را به راه راست هدايت مي كند سزاوارتر است پيروي شود يا كسي كه هدايت نمي كند و خود بايد هدايت گردد را تجديد كنم.

آيه 35 سوره ي يونس

قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ

بگو آيا از شريكان شما كسى هست كه به سوى حق رهبرى كند بگو خداست كه به سوى حق رهبرى مى‏كند پس آيا كسى كه به سوى حق رهبرى مى‏كند سزاوارتر است مورد پيروى قرار گيرد يا كسى كه راه نمى‏نمايد مگر آنكه [خود] هدايت‏شود شما را چه شده چگونه داورى مى‏كنيد

 

و عمر 70 بار در دوران خويش گفت : لو لا علي (ع) لهلک عمر

يعني اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.

حال چه كسي سزاوار به پيروي كردن است؟ آن كسي كه هدايت مي كند يا آن كسي كه خود نياز به هدايت دارد؟ شما را چه شده است؟ چگونه داوري مي كنيد؟

اثبات لو لا علي (ع) لهلك عمر از كتب اهل سنت

بررسي نوشته هاي مخالف قرآن

بررسي نوشته های مخالف قرآن " تناقضات قرآنی "

 

واژه هاي كليدي : قرآن ، تناقض ، مخالفين قرآن ، تناقض در قرآن ، رياضيات در قرآن،  رياضي و قرآن ، جمع و ضرب در قرآن ، اشتباهات قرآن ، تناقضات قرآن ، تناقض قرآن ، تناقض قرآنی

در بررسی این نوشته به مسائلی از آن پرداخته ایم که به قرآن مربوط می شود (مسائلی که به قرآن مربوط نمی شود از آن حذف شده است).

"همسر" يا عجوزه اي پير؟!

ديدگاه محمد نسبت به زنان

در سوره شعرا آيه ۱۶۹ الي ۱۷۱ مي خوانيم که لوط خطاب به خدا مي گويد : "خدايا من و اهل بيتم را از عقاب اين عمل زشت قوم نجات بده " و خدا هم مي گويد که "ما اورا با همه اهل بيتش نجات داديم جز پير زن عجوزه اي از بازماندگان!"

و در سوره الاعراف آيه ۸۳ در مورد لوط مي گويد : « ما او و همه اهل بيتش را نجات داديم مگر زن او را!»

در سوره هود آيه ۸۱ دوباره در مورد لوط مي خوانيم که خدا به لوط مي گويد" از اهل بيت خودت جز آن زن کافرت که بايد با قوم هلاک شود يکي را روا مدار که وعده عذاب صبح است."

سوره النمل آيه ۵۷: « لوط را با اهل بيتش بجز زن کافر او که مقتدر بود ميان اهل عذاب باقي بماند را نجات داديم.»

همانطور که مي بينيم در سوره شعرا فردي که از قوم لوط نجات نيافت پيرزن عجوزه اي بيش نبود ولي در آيه هاي بعدي او زن لوط معرفي مي گردد. کما اينکه بيان پير زن براي زن لوط در سوره شعرا کمي غير عادي به نظر مي رسد و ظاهرآ منظور محمد در اين آيه کس ديگري بوده و محمد در اين سوره در معرفي کردن آن زن دچار اشتباه شده کما اينکه بعد ها مجبور مي شود در آيه هاي ديگر چندين بار تاکيد کند که آن زن همسر لوط بوده است ولي مسلمان اين موضوع را به عنوان يک تناقض در قرآن نمي پذيرند و مدعي هستند او منظور از پير زن عجوزه همان زن لوط بوده است. حتي اگر چنين تصور کنيم با خطاب پيرزن عجوزه براي همسر لوط پيغمبر خدا(!)، بار ديگر به اين نتيجه مي رسيم که زنان در ديدگاه محمد ازهيچ مقام و منزلتي بر خوردارنبوده اند .

اما يک نکته ديگر در اين جا قابل تأمل است و آن اينکه در باره موضوع به اين سادگي يعني اينکه زن لوط يا هر زن ديگري نجات نيافت در چندين جاي قرآن تکرار شده است يا مرد عرب کند ذهن بوده اند و متوجه موضوع نمي شدند که محمد مجبور بوده اين موضوع را در کتابش بارها تکرار کند و يا ايراد از جاي ديگري بوده است!

 

پاسخ:

 

پاسخ در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

قرق حمام

قرق حمام


راه و روش جبارانه خلفاء اموی و بعد از آنها خلفاء عباسی ، در ساير طبقات مردم اثر كرده بود . مردم تدريجا راه و رسمی كه اسلام برای زندگی و معاشرت معين كرده بود از ياد می‏بردند ، سيرت و رفتار ساده و برادرانه‏ رسول اكرم ( ص ) و علی مرتضی ( ع ) ونيكان اصحابه از خاطرها محو می‏شد .
مردم آنچنان به راه و روش جبارانه خلفاء خو گرفته بودند كه كم كم احساس‏ زشتی هم نسبت به آن نمی‏كردند .
امام صادق ( ع ) روزی خواست به حمام برود ، صاحب حمام طبق سنت و عادت معمول كه در مورد محترمين و شخصيتها رايج شده بود عرض كرد :

" اجازه بده حمام را برايت قرق كنم " .
- " نه لازم نيست " .
- " چرا ؟ ! "
- " مؤمن سبك بارتر از اين حرفها است "


منبع : داستان راستان جلد دوم

سخنراني حجت الاسلام دانشمند

يكي از بهترين سخنراني هاي حجت الاسلام دانشمند

 

يكي از بهترين سخنراني هاي حجت الاسلام دانشمند انشالله دانلود كنيد لذت ببريد و درس بگيريد

حجم:745 KB

لينك دانلود فايل فشرده : دانلود سخنراني

پسورد فايل : www.aminkh.blogfa.com

به كوچك بودن همه ي حروف كاملا دقت كنيد.

جهانگرد ايتاليائى اسلام مى آورد

جهانگرد ايتاليائى اسلام مى آورد

يكروز جهانگردى ايتاليائى و مسيحى با حالتى پرهيجان نزد ما آمد؛ و از نظر ظاهرى بسيار عصبانى مزاج بود، اين جهانگرد از يكى از خدام حرم امام حسين(ع) خواسته بود كه او را نزديك عالم مسلمان بياورند تااز او مسائلى بپرسد؛ خادم او را بمنزل ما آورد؛ سه ساعت بغروب مانده بود، اين جهانگرد بزبان انگليسى حرف مى زد، يكى از دوستان را خواستم كه مترجم او باشد.

ايتاليائى گفت: من شنيده بودم كه مسلمانان وحشى هستند، اما باور نمى كردم كه تا اين حد وحشى باشند!

گفتم: آيا شما تمام مسلمانان را ديده اى؟

گفت: نه خير:

گفتم: بنا بر اين نگو: تمام مسلمين وحشى هستند شايد بعضى از آنها وحشى باشند.

گفت: فكر مى كنم كه حق با شما است.

گفتم: اجازه مى فرمائيد پيش از آنكه شما مسئله خودتان را بپرسيد من از شما چيزهائى بپرسم؟

گفت: بفرمائيد.

گفتم: استاد از كجا هستند؟

گفت: از ايتاليا.

گفتم: چه دينى داريد؟

گفت: مسيحى هستم.

گفتم: ميزان تحصيلات شما تا چه مقدار است؟

گفت: فارغ التحصيل دانشكده فلان هستم.

گفتم: حال بفرمائيد بپرسيد.

گفت: برخى از مسلمانان در اين شهر بى نهايت وحشى هستند.

گفتم: چرا؟

گفت: براى آنكه من مى خواستم وارد موزه حسين بشوم مانع شدند، همينكه علت آنرا پرسيدم؟ گفتند: براى آنكه تو نجس هستى آيا اينهم منطق است؟ آيا ممكن است انسان نجس باشد؟!

گفتم: خيلى ناراحت نشويد، آيا آنكسى كه اين حرف را بشما گفته عالم بوده است يا جاهل؟

گفت: لابد اين شخص نادان بوده است.

گفتم: آيا شما مسيحيان در ايتاليا مردم نادان نداريد؟

گفت: چرا.

گفتم: خوب ديگر اين اندازه لازم نيست عصبانى بشويد.

گفت: درست است، و چون شما در اين شهر معلوم مى شود كه عالم بزرگى هستيد و از شما شنوائى دارند، دستور بدهيد كه مرا بدرون موزه (منظورش حرم امام(ع) بود) حسين راه بدهند؟

گفتم: نمى توانم.

با كمال تعجب گفت: چرا نمى توانيد؟

گفتم: امام حسين صاحب اين خانه است كه فعلا خودش در آن خوابيده است، صاحب خانه اجازه نمى دهد كه شما وارد منزلش بشويد.

با تعجب گفت: چرا بمن اجازه نمى دهد؟

گفتم: براى آنكه شما در دينى هستيد كه پيروان آن بحسين(ع) و جدش و نزديكانش حمله مى كنند.

گفت: مسيحيان حمله مى كنند؟

گفتم: بله.

گفت: چگونه؟

گفتم: براى آنكه مسيحيان محمد جد حسين(ع) را كه ادعاى پيامبرى كرده است دروغگو مى دانند، و لذا بعنوان يك پيامبر پس از مسيح به او ايمان نمى آورند، اگر شما از ورود شخصى كه به شما حمله مىكند به خانه ات جلوگيرى كردى، آيا حق داشته اى يا نه؟

جهانگرد سر بزير انداخت مقدارى در فكر فرو رفت سپس آهى كشيده بمن گفت: تو نيز همان حرفى را كه آن شخص بمن گفته بود كه نجس هستى گفتى، ولى شما الفاظ و عبارات را طور ديگرى ادا كردى، من چگونه مى توانم داخل اين موزه شوم؟

گفتم: به اين طريق كه اعتراف كنى جد حسين(ع) محمد(ص) در ادعاى پيامبرى راستگو بوده است.

گفت: درست است، اما من چگونه ايمان پيدا كنم كه محمد(ص) پيامبر بوده با اينكه دليلى بر پيامبرى او ندارم؟

گفتم: حالا آمديم سر منطق و استدلال، حرف شما حق است: شما اينك از من دليل بر پيامبرى محمد مى خواهيد؟ و به او گفتم همان دليلى كه بر پيامبرى حضرت عيسى(ع) دلالت داشته همان دليل هم دلالت بر پيامبرى حضرت محمد دارد.

گفت: دليل پيامبرى حضرت عيسى آن بود كه او پسر خدا بود.

گفتم: آيا شما واقعا از روى ايمان مى گوئيد: مسيح پسر خدا است؟ آيا براستى خداوند مسيح را متولد ساخته است؟ شما كه انسان تحصيل كرده اى هستيد، چگونه اين حرف را مى زنيد؟

گفت: منظورم اين نيست كه مسيح واقعا پسر خدا باشد كه خدا او را بوسيله آميزش با زنى متولد ساخته باشد، بلكه از نظر شرافت پسر خدا است، يعنى به خدا نسبت دارد.

گفتم: بسيار خوب. حال بفرمائيد كه چرا مسيح اين نسبت و اين شرافت را دارا شده است؟

گفت: براى اينكه مسيح بدون پدر متولد شده است.

گفتم: بنا بر اين چرا به حضرت آدم نمى گوئيد پسرخدا، با اينكه او نه تنها بدون پدر، بلكه حتى بدون مادر نيز بدنيا آمده است؟

مقدارى فكركرد و پاسخى بنظرش نرسيد... گفت من مى گويم مسيح پيامبر است بدليل آنكه معجزاتى آورده است.

گفتم: محمد هم معجزاتى آورده است.

گفت: معجزات محمد چيست؟

گفتم: خداوند بخاطر او كره ماه را بدو نيم كرد.

 

گفت: اوه! اين خرافه اى است كه يكى از پدران كليسا براى من تعريف كرده است كه مسلمانها مى گويند ماه دو نيم شده و فرود آمده؛ و در آستين محمد وارد شده است، آيا معقول است كه كره ماه به اين بزرگى وارد آستين انسانى شود؟

گفتم: اول من نگفتم كه: ماه داخل آستين محمد شده است، بلكه اين قسمت را شما اضافه كرديد.

در ثانى چه مانعى دارد كه خداوند ماه را در فضا دو نيم كند، و اجزائى از آن جدا شود، و هنگاميكه قسمتى از آن اجزاء بزمين برسد بهمان حجمى باشد كه ما هم اكنون ماه را مشاهد مى كنيم؛ و با همين حجم كوچك قطعاتى از ماه وارد آستين پيامبر شده باشد؛ و سپس اين قطعات به جاى اول خودش باز گشته و به همديگر پيوسته تا بصورت اول خود در آمده است؟

گفت: اين تأويل است، اينرا رها كنيم، عقل انسان آنرا باور نمى كند.

گفتم: چطور است كه شما مى توانيد كلام نا معقولى را باور كنيد، و اما نمى توانيد كلامى معقول را بپذيريد؟

گفت: چطور ما كلام نامعقولى را پذيرفته ايم؟

گفتم: شق القمر با اين بيان كه من گفتم كه چگونه پاره هاى ماه آمده وارد آستين محمد شدند اين كلام معقول است، ولى گفتار شما مسيحيان كه مى گوئيد: اقانيم (سه است؛ و يك است) در همان حال كه سه است يك است، اين سخن نامعقول است، آيا ممكن است كه اين انگشتان (و به سه انگشت خود اشاره كردم) در آن واحد هم يكى باشند و هم سه تا باشند؟

گفت: اين مانند مثلث خواهد بود، در عين حال كه داراى سه ضلح است يك مثلث بيش نيست.

گفتم: يعنى: خداوند يكى است و داراى سه طرف مى باشد؟

گفت: نه.

گفتم: پس تشبيه به مثلث چه معنائى دارد؟

مقدارى سربزير انداخته گفت: پدران كليسا مى گويند: تثليث مافوق عقل است.

گفتم: بنا براين ما هردو قبول كرديم كه سخن شما معقول نيست. اينجا ساكت شد.

گفتم: بنا بر اين محمد(ص) معجز آورده است كه (شق القمر) باشد، همانگونه كه حضرت مسيح نيز معجزاتى آورده است.

گفت: از كجا ثابت مى كنيد كه معجز آورده است؟

گفتم: قرآن مجيد مى گويد: (ساعت نزديك شد و ماه دو نيم گرديد) (1) اگر اين سخن دروغ بود جهان معاصر حضرت، او را تكذيب مى كردند، اينكه انكار نكرده اند دليل بر آنستكه اين معجزه واقع شده است.

گفت: من نمى توانم بقرآن ايمان بياورم.

گفتم: چرا؟

گفت: زيرا قرآن به مسيحيان دشنام مى دهد.

گفتم: قرآن در چه جايى به مسيحيت دشنام داده است؟

گفت: زيرا قرآن ما را كافر مى نامد.

گفتم: آيا شما معنى كافر را مى دانيد؟

گفت: كافر دشنام است.

گفتم: كافر كسى را گويند كه خدا را انكار نمايد، يا منكر يكى از پيامبران الهى، يا منكر روز قيامت شود، و چون مسيحيان به حضرت محمد ايمان نمى آورند، كافر ناميده مى شوند، و اين دشنام نيست، بلكه بيان يك واقعيت است سپس گفتم: وقتيكه شما بقرآن ايمان نمى آوريد بخاطر آنكه مسيحيان را دشنام داده است، پس چگونه به كتاب مقدس و تورات و انجيل ايمان داريد با اينكه بخود حضرت مسيح دشنام داده است.

گفت: كتاب مقدس مسيح را دشنام مى دهد؟!

گفتم: بله.

گفت: در چه جاى كتاب مقدس؟

گفتم: آنجائيكه يونس به اهل غلاطيه مى گويد: (مسيح ملعون است) (2) .

گفت: اين سخن دروغ است، كتاب مقدس اين حرف را نمى زند.

گفتم: بله ميگويد، و فورا كتاب مقدس را باز كردم، و محل آن مطلب را به او نشان دادم، و مترجم برايش ترجمه كرد، تعجب بسيار كرد و گفت: تابحال اين مطلب را اصلا نشنيده بودم.

سپس به او گفتم: آيا شما از يهوديان مى خواهيد كه به انجيل ايمان بياورند؟

گفت: بله.

گفتم: ولى يهود بشما مى گويند: بكتابى كه ما را دشنام داده است ايمان نمى آوريم، زيرا انجيل يهوديان را فرزندان افعى (مار) ناميده است (3) شما چه پاسخى به آنان خواهى داد، حال فرض كنيم قرآن مسيحيان را دشنام داده است؛ ولكن وقتى قرآن حق داشت به آنان ناسزا بگويد، لازم است بر طرف كه راه خود را درست پيمايد، نه آنكه سركشى كند و بقرآن ايمان نياورد.

حضرت محمد(ص) پيامبرى همانند حضرت عيسى(ع) است همانگونه كه به مسيح ايمان آورده اى لازم است كه هم اكنون هم به محمد ايمان بياورى، سپس در باره اخلاق حضرت محمد(ص) و علوم و جهادش در راه خدا و در راه انسانيت برايش بطور مفصل بيان كردم، مقدارى در گفته هايم جنبه عاطفى بخرج دادم، احساساتش تحريك شد و قطرات اشك بر گونه هايش جارى گرديد سپس گفت اگر من اسلام آوردم، وقتى از من بپرسند كه چرا اسلام آورده ام چه بگويم؟

گفتم بگو من دريافتم همانگونه كه حضرت مسيح و موسى و ديگر پيامبران، پيامبر خدا هستند، حضرت محمد نيز پيامبر است؛ ولذا اسلام آوردم.

گفت: اين سخن مردم را قانع نمى كند.

گفتم: بر انسان واجب است كه وجدان خودش را قانع كند، نه آنكه مردم را قانع سازد، آيا هم اكنون شما قانع شده اى كه محمد پيامبر خداست؟

گفت: آرى

گفتم: بنا بر اين ايمان بياور و كارى بكار مردم نداشته باش.

ساكت ماند.

گفتم: شنيده ايد كه در ايتاليا حزبى هست بنام حزب كمونيست.

گفت: بله.

گفتم: آيا كمونيستها به مسيح ايمان دارند؟

گفت: نه.

گفتم: شما آن وقتى كه ايمان به مسيح آوردى پاسخ كمونيستها را چه مى دادى؟ و آيا سخن شما آنان را قانع مى كرد؟

گفت: نه.

گفتم: بنا بر اين كار بكار مردم نداشته باش، از مردم هم نترس تنها همت تو در درجه اول خوشنودى خداوند باشد و در درجه دوم قانع ساختن وجدانت، سپس مقدارى به او جرأت دادم كه اسلام بياورد، اسلام آورد، و يك قرآن بزبان انگليسى، و چند شماره از مجله (مبادى الاسلام) كه در كربلاى مقدسه آنروزها بزبان انگليسى منتشر مى شد به او اهدا نمودم؛ سپس به خادم گفتم همراه او بحمام بروند (چون بعض از فقها احتياط مى كنند) و پس از حمام او را به زيارت حرم حسين بن على(ع) ببرند، برخاست و رفت و اين جلسه تا نزديكى غروب طول كشيد.

1 ـ سوره انشقاق: (اقتربت الساعة وانشق القمر) در باره شق القمر محققين اسلام با توجه بكشفيات روز در جاى خود امكان عقلى آنرا ثابت كرده اند.

2 ـ انجيل رساله پولس بغلاطيان باب3 آيه : (مسيح ما را از لعنت شريعت فدا كرد، چونكه در راه ما لعنت شد، چنانكه مكتوب است ملعونست هركه بردار آويخته شود) حال منشأ اين اين استنباط غلط پولس از كجا است؟

تورات سفر تثنيه باب21 آيه : (و اگر كسى گناهى را كه مستلزم موت است كرده باشد، و كشته شود و او را بدار كشيده باشى، بدنش در شب بردار نماند، او را البته در همان روز دفن كن، زيرا آنكه بردار آويخته شود ملعون خدا است، تا زمين را كه يهوه خدايت ترا به ملكيت مى دهد نجس نسازى).

3 ـ انجيل متى باب3 آيه : (و چون بسيارى از قريشيان و صدوقيان (يهود) را ديد كه بجهت تعميد وى مى آيند به ايشان گفت: اى افعى زادگان...).

اگه روسري خود را برندارم...

اگه روسري خود را برندارم... 


 دكتر مرتضي آقا تهراني تعريف مي كند كه: وقتي در «مؤسسه اسلامي نيويورك» مشغول فعاليت بودم روزي دختر جواني آمد كه مي خواست مسلمان شود؛ گفتم براي پذيرفتن اسلام، ابتدا بايد خوب تحقيق كنيد بعد اگر به اين نتيجه رسيديد كه دين اسلام دين حق است مي توانيد مسلمان شويد. او رفت و شروع به مطالعه كرد. در اين بين چندين بار ديگر به من مراجعه كرد و در نهايت با ناراحتي گفت: «اگر مرا مسلمان نكيند من مي روم و در وسط سالن داد مي زنم و مي گويم: من مسلمانم!»
گفتم حالا كه در پذيرفتن اسلام مصمم شده ايد فردا كه روز ميلاد است بياييد تا در طي مراسمي تشرف شما انجام شود. روز بعد، در بين مراسم گفتم اين خانم مي خواهد امروز به دين مبين اسلام مشرف شود. يكي از حضار گفت: «لابد اين دختر عاشق يك پسر مسلمان شده و چون دين ما اجازه ازدواج او را نمي دهد مي خواهد به صورت صوري مسلمان شود.» گفتم: «از صراحت لهجه شما متشكرم! ولي اين طور كه شما گفتيد نيست زيرا او در مورد حقانيت اسلام، مطالعه گسترده اي داشته است. به عنوان مثال در عقايد اسلامي چيزي به نام «بداء» هست كه مي دانم هيچ كدام از شما چيزي از آن نمي دانيد ولي اين دختر خانم مي داند، به هر حال او در آن مراسم مشرف به اسلام شد. خانواده وي كه مسيحي بودند با ديدن حجاب او، شروع به آزار و اذيت او كردند. اين آزار و اذيت ها روز به روز بيشتر مي شد به حدي كه مجبور شدم با حضرت «آيه الله مظاهري» تماس گرفته و جريان را با ايشان در ميان گذارم. ايشان فرمودند: «آيا احتمال خطر جاني وجود دارد؟» گفتم: «بي خطر هم نيست.» فرمودند: «پس شما به ايشان بگوييد مي تواند روسري خود را بردارد.» ماجرا را به آن خانم ابلاغ كردم و گفتم: «مي توانيد روسري خود را برداريد.» او پرسيد: «آيا اين حكم اوليه است يا حكم ثانويه است و به خاطر تقيه صادر شده است؟» گفتم: «نه! حكم ثانويه است و به خاطر تقيه صادر شده است.» گفت: «اگر روسري خود را بر ندارم و به خاطر حفظ حجابم كشته شوم آيا من شهيد محسوب مي شوم؟» گفتم: «بله!» گفت: «والله روسري خود را بر نمي دارم هر چند در راه حفسظ حجابم جانم را از دست بدهم.»

البته بعد از اين ماجرا خانواده او نيز با مشاهده رفتار بسيار مؤدبانه دخترشان از اين خواسته صرف نظر كردند.


نويسنده : علی ارجمند عین الدین
arjmand@porseman.org